“أقول لكمأقول لكم عن نهاية الليلأقول لكم عن نهاية اظلاميا أيها الرفيق..!إن كنت تقصد بيتي فاحمل لي معك مصباحاً,و نافذه,كي أرى صخب الشارع السعيد”
“ياأيها الرفيق ان كنت تقصد بيتى فاحمل لى معك مصباحا ونافذة كى أرى صخب الشارع السعيد”
“الكلامُ ليسَ عن همسةٍ خائفةٍ في العتمةالكلام هو عن النهارِ والنوافذ المشرعةوَعن الهواء الطازجوعن موقدٍ يحرقونَ فيه أشياء غيرَ مجديةوعن أرضٍ حبلى بمزروعٍ آخرالكلام هو عن أيدينا العاشقةالتي نصبت جسراً من بشارة العطر وَالنور والنسيم فوق الليالي.”
“والآن وقد وصلنا إلي الأوج اغسلني بنبيذ الأمواج ولفني في حرير قبلتك واطلبني في الليالي الخالدة ولا تتركني ولا تبعدني عن هذه النجوم .”
“بين النافذه و الرؤية,توجد دوماً فاصله”
“از من رمیده ای و من ساده دل هنوزبی مهری و جفای تو باور نمی کنمدل را چنان به مهر تو بستم که بعد از ایندیگر هوای دلبر دیگر نمی کنمرفتی و با تو رفت مرا شادی و امیددیگر چگونه عشق تورا آرزو کنمدیگر چگونه مستی یک بوسه تورادراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنمیاد آر آن زن ، آن زن دیوانه را که خفتیک شب بروی سینه تو مست عشق و نازلرزید بر لبان عطش کرده اش هوسخندید در نگاه گریزنده اش نیازلب های تشنه اش به لبت داغ بوسه زدافسانه های شوق تو را گفت با نگاهپیچید همچو شاخه پیچک به پیکرتآن بازوان سوخته در باغ زرد ماههر قصه ایی که ز عشق خواندیبه گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده استدردا دگر چه مانده از آن شب ، شب شگفتآن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده استبا آنکه رفته ای و مرا برده ای ز یادمی خواهمت هنوز و به جان دوست دارمتای مرد ای فریب مجسم بیا که بازبر سینه پر آتش خود می فشارمت”
“و اینک این منم!زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد!”