“بدان،ای عزیز! که زندگانی تو بر مرگ وقتی ترجیح دارد که ده چیز را به جای آریاول با حق - سبحانه و تعالی- به صدقدوم با خلق به انصافسوم با نفس به قهرچهارم با مهتران به عزتپنجم با کهتران به شفقتششم با دوستان به نصیحتهفتم با دشمنان به مروتهشتم با عالمان به تواضعنهم با درویشان به سخاوتدهم با جاهلان به خاموشی”
“و اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم می زنم که با هر نفس گامی به تو نزدیکتر شوم و این است زندگی من”
“درخت با جنگل سخن می گویدعلف با صحراستاره با کهکشانو من با تو سخن می گویمنامت را به من بگودستت را به من بدهحرفت را به من بگوقلبت را به من بدهمن ریشه های تو را دریافته امو با لبانت برای همه سخن گفته امو دست هایت با دست های من آشناستو در خلوت روشن با تو گریسته ام... برای خاطر زندگان”
“اشک رازی ست لبخند رازی ست عشق رازی ست اشک ِ آن شب لبخند ِ عشقم بود قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد ِ مشترکم مرا فریاد کن ... درخت با جنگل سخن می گوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گویم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ریشه های ِ تو را دریافته ام با لبانت برای ِ همه لب ها سخن گفته ام و دستهایت با دستان ِ من آشناست”
“آن که با تو می زند صلای مهرجز به فکر غارت دل تو نیست.گر چراغ روشنی به راه توست.چشم گرگ جاودان گرسنه ای ست!”
“رفاقت با تورفاقت با بادبادکی کاغذیست!رفاقت با باد دریا و سرگیجه...با تو هرگز حس نکرده ام،با چیزی ثابت مواجه ام!از ابری به ابر دیگر غلتیده ام،چون کودکی نقاشی شده بر سقف کلیسا!”