“هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟یک فریب ساده و کوچکآن هم از دست عزیزی که تو دنیا راجز برای او و جز با او نمی خواهی.من گمانم زندگی باید همین باشد.”
“آشفتگي من از اين نيست که تو به من دروغ گفته اي، از اين آشفته ام که ديگر نميتوانم تو را باور کنم. ”
“ديگر از اين همه سلام ضبط شده بر اداب لاجرم خسته ام بيا برويم/ ان سوي هر چه حرف و حديث امروز است هميشه سكوتي براي ارامش و فراموش ما باقيست/ ميتوانيم بدون تكلم خاطره اي حتي كامل شويم/ ميتوانيم دمي در برابر جهان به يك واژه ساده قناعت كنيم/ من حدس ميزنم از اواز ان همه سال و ماه هنوز بيت ساده اي از غربت گريه را به ياد اورم/ من خودم هستم بي خود اين اينه را روبروي خاطره نگير/هيچ اتفاق خاصي نيفتاده است/ تنها شبي هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزار ساله برخاستم”
“/اوّل دل من بر سر غوغا بنشست/هر دم به هزار گونه سودا بنشست/و آخر چو بدید کان همه هیچ نبود/از جمله طمع برید و تنها بنشست”
“من در جستجوی چیزی بودم که لیاقت مرا داشته باشد و برای این منظور بایستی با سماجت به قهقرا و پستی فرو روم(رذل)”