“عشق عشق مي آفريندعشق زندگي مي بخشدزندگي رنج به همراه داردرنج دلشوره مي آفرينددلشوره جرات مي بخشدجرات اعتماد به همراه دارداعتماد اميد مي آفرينداميد زندگي مي بجشد و زندگي عشق مي آفريندعشق عشق مي آفرينداحمد شاملو”
“به سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ و عشق. آدم با غرور مي تازد، با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد”
“من زندگي را دوست دارم ولياز زندگي دوباره مي ترسم!دين را دوست دارمولي از کشيش ها مي ترسم!قانون را دوست دارمولي از پاسبانها مي ترسم!عشق را دوست دارمولي از زنها مي ترسم!کودکان را دوست دارمولي ز آئينه مي ترسم!سلام رادوست دارم ولي از زبانم مي ترسم! من مي ترسمپس هستماينچنين مي گذرد روز و روزگارمن!من روز را دوست دارم ولي از روزگار مي ترسم”
“مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ م بياد، اما من تا مي توانم زندگي كنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يك وقتي ناچار با مرگ روبرو شوم -كه مي شوم- مهم نيست. مهم اين است كه زندگي يا مرگ من، چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد”
“وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست،نگفتم : عزيزم ، اين كار را نكن .نگفتم : برگردو يك بار ديگر به من فرصت بده .وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه ،رويم را برگرداندم.حالا او رفتهو منتمام چيزهايي را كه نگفتم ، مي شنوم.نگفتم : عزيزم متاسفم ،چون من هم مقّصر بودم.نگفتم : اختلاف ها را كنار بگذاريم ،چون تمام آنچه مي خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است.گفتم : اگر راهت را انتخاب كرده اي ،من آن را سد نخواهم كرد.حالا او رفتهو منتمام چيزهايي را كه نگفتم ، مي شنوم.او را در آغوش نگرفتم و اشك هايش را پاك نكردمنگفتم : اگر تو نباشي زندگي ام بي معني خواهد بود.فكر مي كردم از تمامي آن بازي ها خلاص خواهم شد.اما حالا ، تنها كاري كه مي كنمگوش دادن به چيزهايي است كه نگفتم.نگفتم :باراني ات را درآر...قهوه درست مي كنم و با هم حرف مي زنيم.نگفتم :جاده بيرون خانهطولاني و خلوت و بي انتهاست.گفتم : خدانگهدار ، موفق باشي ، خدا به همراهت .او رفتو مرا تنها گذاشتتا با تمام چيزهايي كه نگفتم ، زندگي كنم.”
“آن كه مي گويد دوستت مي دارم،خنياگر غمگيني ست،كه آوازش را از دست داده است. اي كاش عشق را،زبان سخن بود.هزار كاكلي شاد در چشمان توست؛هزار قناري خاموش ،در گلوي من.عشق را، اي كاشزبان سخن بود.آن كه مي گويد دوستت مي دارم،دل اندهگين شبي ست،كه مهتابش را مي جويد.اي كاش عشق را،زبان سخن بود.هزار آفتاب خندان در خرام توست؛هزار ستاره ي گريان،در تمناي من.عشق را،اي كاش، زبان سخن بود”
“چيست اين باران كه دلخواه من است ؟زير چتر او روانم روشن است .چشم دل وا مي كنم قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم :در فضا،همچو من در چاه تنهائي رها،مي زند در موج حيرت دست و پا،خود نمي داند كه مي افتد كجا !در زمين،همزباناني ظريف و نازنين،مي دهند از مهرباني جا به هم،تا بپيوندند چون دريا به هم !قطره ها چشم انتظاران هم اند،چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند .هر حبابي، ديدهاي در جستجوست،چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ... !»مي كنند از عشق هم قالب تهي اي خوشا با مهر ورزان همرهي !با تب تنهائي جانكاه خويش، زير باران مي سپارم راه خويش.سيل غم در سينه غوغا مي كند،قطره دل ميل دريا مي كند،قطره تنها كجا، دريا كجا،دور ماندم از رفيقان تا كجا!همدلي كو ؟ تا شوم همراه او،سر نهم هر جاكه خاطرخواه او !شايد از اين تيرگي ها بگذريم .ره به سوي روشنائي ها بريم .مي روم، شايد كسي پيدا شود،بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟”