“هرگز گمان نمی‏بردم واژه‏هایی که در نوجوانی، در کتابی قدیمی از نویسنده‏ای یونانی خوانده بودم چنین ژرف، در زیستن و نوشتن، برای من معنا شوند: خوشا آن کس که جهان را در دقایق مرگ‏بار آن زیستاز مقدمه‏ کتاب امید بازیافته: سینمای آندری تارکوفسکی”

بابک احمدی

Explore This Quote Further

Quote by بابک احمدی: “هرگز گمان نمی‏بردم واژه‏هایی که در نوجوانی، در ک… - Image 1

Similar quotes

“از هر ليواني كه آب نوشيدمطعم لبان تـو و پاييـزيكه تـو در آن به جا ماندي به يادم بودفراموشي پس از فراموشيامّـاچرا طعم لبان تـو و پاييـزي كه تـو در آن گـم شدي در خانه مانده بودما سرانجام توانستيمپاييــز را از تقويم جدا كنيمامّـاطعم لبان تـو بر همه‌ي ليوان‌ها و بشقاب‌هاحك شده بودليوان‌ها و بشقاب‌ها را از خانه بيرون بردمكنار گندم‌ها دفن كردمتـو در آستانه‌ي در ايستاده بوديتـو در محاصره‌ي ليوان‌ها و بشقاب‌ها مانده بوديگيسوان تـو سفيدامّـالبان تـو هنوز جوان بود”


“شتاب مکن که ابر بر خانه‌ات ببارد و عشق در تکه‌ای نان گم شود هرگز نتوان آدمی را به خانه آورد آدمی در سقوط کلمات سقوط می‌کند و هنگام که از زمین برخیزد کلمات نارس را به عابران تعارف می‌کند آدمی را توانایی عشق نیست در عشق می‌شکند و می‌میرد ”


“کتاب را هر گز کسی نمی خواند. در خلال کتابها ما خود را می خوانیم، خواه برای کشف و خواه برای بررسی خود. و آنان که دید عینی تری دارند بیشتر دچار پندارند. بزرگترین کتاب آن نیست که پیامش، بسان تلگرامی روی نوار کاغذ، در مغز نقش می بندد، بل آن که ضربه ی جانبخش وی زندگیهای دیگری را بیدار کند و آتش خود را که از همه گون درخت مایه میگیرد از یکی به دیگری سرایت دهد و، پس از آنکه اتش سوزی در گرفت، از جنگلی به جنگل دیگر خیز بردارد ...”


“صدای پاشنه های کفشتان در پیاده رو مرا به فکر راه هایی که نپیموده ام، راه هایی که به سان ِ شاخه های درخت پر از رشته های فرعی اند، می اندازد. شما در من وسوسه های دوران نوجوانی ام را بیدار کرده اید. من زندگی را در برابرم همچون درختی تصور می کردم. در آن هنگام آن را درخت امکانات می نامیدم. تنها در لحظه های کوتاه زندگی را این چنین می بینیم. سپس زندگی همچون راهی نمایان می شود که یک بار برای همیشه تحمیل شده است. همچون تونلی که از آن نمی توان بیرون رفت. با این همه جلوه ی درخت در ذهن ما همچون حسرت گذشته محو ناشدنی باقی می ماند...”


“آن كس مي‌تواند از عشق سخن بگويدكه قوس و قزح رايك‌بار هم شدهمعني كرده باشداكنون كسي را در روشنايي پس از باراناز دار فرود مي‌آرندهزار پله به دريا مانده‌ستكه من از عمر خود چنين مي‌گويمفقط مي‌خواستيم ميان گندم‌زارها بدويمحرف بزنيم و عاشق باشيماما گم‌شدن دل‌هامان را حدس زدند و اكنوندر انتهاي كوچه‌ي انبوه از لاله عباسيكسي را از دار فرود مي‌آرندنه باغی معلق، نه بویی از پونه، و نه نقشی بر گلیمشهر در مذهب خود فرومیرودو ستون مساجددر گرد و خاک و مه صبحگاهی میلرزداو خفته است و در ستون فقراتشخط سرخی به سوی افق سر باز میکندگل لاله سرد میشود و یخ میزنددخیل ها فرومیریزندو لاله ی خستهعبور سیاره ها را در ریشه های خود تکرار میکند”


“ریسمان گم شد. هزارتو هم. حالا حتی نمی دانیم ما را هزارتویی، کیهانی پنهانی یا برزخ آشوبی در برگرفته است. وظیفه ی مقدس ماست که باور کنیم هزارتویی و ریسمانی هست. ما هرگز به آن ریسمان برخورد نخواهیم کرد. شاید آن را در اعمال مذهبی می یابیم و از دست می دهیم. یا در عروض، یا در رویایی، یا در واژه هایی که آن را فلسفه می نامیم یا در خوشبختی ساده ی ناب.”