“لبخند توچون زورقی طلاییکه بر دریای نیلی گذر میکنداز پیش چشمان خیرهی منگذشتو من یک باره زیبایی توو تنهایی خود رایافتم”
“نه! ثمری ندارد! بوسهها، احشایی خلوت را بر چهره بهجای مینهند!”
“نیاسائید ، زندگی در گذر است . بروید و دلیری کنید ، پیش از آنکه بمیرید ، چیزی نیرومند و متعالی از خود بجای گذارید ، تا بر زمان غالب شوید .”
“!تنهایی، بی تو نبودن نبود!تنهایی، با خود نبودن بود”
“با مرگ بگریزمتا کهکشانهازیرا با زندگیراه چندان دورینمیتوان رفت::with death i would elopeto the galaxiesbecause thus farthe path with lifestops”
“چه اشتباه غمانگیزی! چه بسا احساسهای ما همه همینگونه باشند. خود را میان موجوداتی شبیه به خود میپنداریم، اما جز یخبندان و سنگستانی که به زبانی برای ما نامفهوم سخن میگویند چیزی در اطرافمان نیست. میخواهیم به دوستی درود بگوییم و دست پیش میبریم که دستی را بفشاریم، اما دست به لختی فرو میافتد. لبخند بر لبمان میخشکد زیرا در مییابیم که دوستی نیست و کاملا تنهاییم.”
“دستی بر آوریمباشد کزین گذرگه اندوه بگذریمروزی که آدمیخورشید دوستی رادر قلب خویش یافتراه رهایی از دل این شام تار هستو آن جا که مهربانی لبخند میزنددر یک جوانه نیزشکوه بهار هست”