“«دستهايت را دوست می دارم»...”

فروغ فرخزاد

Explore This Quote Further

Quote by فروغ فرخزاد: “«دستهايت را دوست می دارم»...” - Image 1

Similar quotes

“دست هایم را در باغچه می کارمسبز خواهم شد،می دانم،می دانم،می دانمو پرستوها در گودی انگشتان جوهری امتخم خواهند گذاشت”


“رهگذریکی مهمان ناخوانده،ز هر درگاه رانده، سخت واماندهرسیده نیمه شب از راه، تن خسته، غبارآلودنهاده سر بروی سینهء رنگین کوسن هائیکه من در سالهای پیش همه شب تا سحر می دوختم با تارهای نرم ابریشمهزاران نقش رویائی بر آنها در خیال خویشوچون خاموش می افتاد بر هم پلک های داغ و سنگینمگیاهی سبز می روئید در مرداب رویاهای شیرینمز دشت آسمان گوئی غبار نور برمی خاستگل خورشید می آویخت بر گیسوی مشکینمنسیم گرم دستی ، حلقه ای را نرم می لغزانددر انگشت سیمینم لبی سوزنده لبهای مرا با شوق می بوسیدو مردی مینهاد آرام، با من سر بروی سینهء خاموشکوسن های رنگینم کنون مهمان ناخواندهز هر درگاه رانده، سخت واماندهبر آنها می فشارد دیدگان گرم خوابش راآه، من باید بخود هموار سازم تلخی زهر عتابش راو مست از جامهای باده می خواند: که آیا هیچباز در میخانه لبهای شیرینت شرابی هست یا برای رهروی خستهدر دل این کلبهء خاموش عطرآگین زیباجای خوابی هست؟!”


“از من رمیده ای و من ساده دل هنوزبی مهری و جفای تو باور نمی کنمدل را چنان به مهر تو بستم که بعد از ایندیگر هوای دلبر دیگر نمی کنمرفتی و با تو رفت مرا شادی و امیددیگر چگونه عشق تورا آرزو کنمدیگر چگونه مستی یک بوسه تورادراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنمیاد آر آن زن ، آن زن دیوانه را که خفتیک شب بروی سینه تو مست عشق و نازلرزید بر لبان عطش کرده اش هوسخندید در نگاه گریزنده اش نیازلب های تشنه اش به لبت داغ بوسه زدافسانه های شوق تو را گفت با نگاهپیچید همچو شاخه پیچک به پیکرتآن بازوان سوخته در باغ زرد ماههر قصه ایی که ز عشق خواندیبه گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده استدردا دگر چه مانده از آن شب ، شب شگفتآن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده استبا آنکه رفته ای و مرا برده ای ز یادمی خواهمت هنوز و به جان دوست دارمتای مرد ای فریب مجسم بیا که بازبر سینه پر آتش خود می فشارمت”


“من از شب حرف می زنممن از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنماگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم”


“آه ای زندگی منم که هنوزبا همه پوچی از تو لبریزمنه به فکرم که رشته پاره کنمنه بر آنم که از تو بگریزمهمه ذرات جسم خاکی مناز تو، ای شعر گرم، در سوزندآسمانهای صاف را مانندکه لبالب ز بادهء روزندبا هزاران جوانه می خواندبوتهء نسترن سرود تراهر نسیمی که می وزد در باغمی رساند به او درود ترامن ترا در تو جستجو کردمنه در آن خوابهای رویاییدر دو دست تو سخت کاویدمپر شدم، پر شدم، ز زیبائیپر شدم از ترانه های سیاهپر شدم از ترانه های سپیداز هزاران شراره های نیازاز هزاران جرقه های امیدحیف از آن روزها که من با خشمبه تو چون دشمنی نظر کردمپوچ پنداشتم فریب تراز تو ماندم، ترا هدر کردمغافل از آن که تو بجائی و منهمچو آبی روان که در گذرمگمشده در غبار شوم زوالره تاریک مرگ می سپرمآه، ای زندگی من آینه اماز تو چشمم پر از نگاه شودورنه گر مرگ بنگرد در منروی آئینه ام سیاه شودعاشقم، عاشق ستارهء صبحعاشق ابرهای سرگردانعاشق روزهای بارانیعاشق هر چه نام تست بر آنمی مکم با وجود تشنهء خویشخون سوزان لحظه های تراآنچنان از تو کام می گیرمتا بخشم آورم خدای ترا”


“زندگي شايد آن لحظه ي مسدوديست كه نگاه من ،در ني ني چشمان تو ،خود را ويران مي سازد.”