“من خواب دیده ام که کسی می اید من خواب یک ستاره قرمز دیده ام وپلک چشمم هی می پرد و کفش هایم هی جفت می شوندو کور شوم اگر دروغ بگویم”
“اگر عشق عشق باشد، زمان حرف احمقانه ای است”
“پرنده گفت : چه بويی چه آفتابی آه بهار آمده است و من به جستجوی جفت خويش خواهم رفتپرنده از لب ايوان پريدمثل پيامی پريد و رفتپرندهی کوچکپرنده فکر نمیکردپرنده روزنامه نمیخواندپرنده قرض نداشتپرنده آدمها را نمیشناختپرنده روی هواو بر فراز چراغهای خطردر ارتفاع بیخبری میپريدو لحظههای آبی راديوانهوار تجربه میکردپرنده آه فقط يک پرنده بود”
“هميشه خواب هااز ارتفاع ساده لوحي خود پرت مي شوند و مي ميرندمن شبدر چهارپري را مي بويمكه روي گور مفاهيم كهنه روئيده ستآيا زني كه در كفن انتظار و عصمت خود خاك شد جواني من بود؟.......حرفي به من بزنآيا كسي كه مهرباني يك جسم زنده را به تو مي بخشدجز درك حس زنده بودن از تو چه مي خواهد؟”
“از آینه بپرسنام نجات دهنده ات راآیا زمین که زیر پای تو می لرزدتنهاتر از تو نیست ”
“تا به کی باید رفتاز دیاری به دیاری دیگرنتوانم، نتوانم جستنهر زمان عشقی و یاری دیگرکاش ما آن دو پرستو بودیمکه همه عمر سفر می کردیماز بهاری به بهار دیگر”