“آنكه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت/ در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت/ خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد/ تعنهاي بر در اين خانه تنها زد و رفت”
The following verses by Hooshang Ebtahaj beautifully capture the feelings of longing and heartbreak: “آنكه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت/ در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت/ خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد/ تعنهاي بر در اين خانه تنها زد و رفت.”
The quote by Hooshang Ebtahaj speaks to the feeling of being abandoned or left behind by someone who came into our lives, touched our hearts, and then departed without warning. The use of imagery like "مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت" evokes a sense of suddenness and impact, highlighting the fleeting nature of human connections. The speaker's confusion and sense of loss are palpable as they struggle to make sense of why this person entered their life only to leave just as abruptly. The theme of loneliness and longing is further emphasized in the line "خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد", underscoring the speaker's desire for companionship and understanding. Overall, the quote captures the bittersweet nature of relationships and the complexities of human emotions.
This poem by Hooshang Ebtahaj reflects on feelings of abandonment and loneliness, as well as the pain of unexpected departures. These themes are timeless and relatable to people today who may have experienced similar emotions in relationships or other aspects of life. The sense of loss and confusion expressed in the poem resonates with individuals who have faced sudden changes or betrayals in their own lives.
This poem by Hooshang Ebtahaj explores themes of longing, loss, and the transient nature of relationships. As you reflect on these verses, consider the following questions:
“نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاستگره بگشود از ابرو و بر دلهای یاران زد”
“پس اين فرشتگان به چه كارى مشغولند كه مثل پرندگان راست راست مى چرخند در هوا سر ماه حقوق شان را مى گيرند پس اين فرشتگان به چه كارى مشغولند كه مرگ تو را نديدند كاش پر و بال شان در آتش آفتاب تير بسوزد ما با ذغال شان شعار خيابانى بنويسيم پس اين فرشتگان پيرشده جز جاسوسى ما به چه كارِ بدِ ديگرى مشغولند كه فرياد ما به گوش كسى نمى رسد”
“در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟در تو اين قصه ي پرهيز که چه ؟در من اين شعله ي عصيان نياز در تو دمسردي پاييز که چه ؟حرف را بايد زد درد را بايد گفت سخن از مهر من و جور تو نيست سخن از تو متلاشي شدن دوستي است و عبث بودن پندار سرورآور مهر آشنايي با شور ؟و جدايي با درد ؟و نشستن در بهت فراموشي يا غرق غرور ؟سينه ام اينه اي ست با غباري از غم تو به لبخندي از اين اينه بزداي غبار آشيان تهي دست مرا مرغ دستان تو پر مي سازند ”
“منتمام هستيم را در نبرد با سرنوشتدر تهاجم با زمان آتش زدم، کشتممن بهار عشق را ديدم، ولي باور نکردميک کلام در جزوهايم هيچ ننوشتممن زمقصد ها پي مقصودهاي پوچ افتادمتا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادممن به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت . عشقم مرد . يادم رفت”
“يکي بود يکي نبود مردي بود که زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بــود.وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته. آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي کيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفاتمناسب انجام نشد. دختـــري که بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليـــست انداخت ووقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايي نمي خواهد هر کس به آنجا برسدمي تواند وارد شود. مرد وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت: اين کار شما تروريسم خالص است! پطرس که نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس که از خشم قرمز شده بود گفت: آن مــــــرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و کار وزندگي ما را به هم زده. از وقتي که رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي کند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي کنند.هم را در آغوش مي کشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين کارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!! وقتي رامش قصه اش را تمام کرد با مهرباني به من نگريست و گفت: «با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند» پائولو کوئليو ”