“اندیشیدنفسق‌وفجوری بدتر از اندیشیدن وجود ندارد.مثل گرده‌افشانی علفی هرز، این بی‌بندوباری تکثیر می‌شود.در ردیفی که برای گل مارگریت کرت‌بندی شده.هیچ‌چیز برای آن‌هایی که می‌اندیشند مقدس نیستهر چیزی را همان می‌نامند که هستتجزیه‌های عیاشانه ترکیب‌های فاحشه‌وارشتابی وحشی و هرزه دنبال واقعه‌ای عریانلمس شهوانی موضوع‌های حساسفصل تخم‌ریزی نظریه‌ها ـ این‌ها خوشایند آن‌هاستچه در روز روشن چه در تاریکی شببه‌هم می‌آمیزند در شکل زوج، مثلث، دایره.جنسیت و سن طرف مقابل این‌جا مطرح نیستچشم‌هاشان برق می‌زند، گونه‌هاشان گل می‌اندازد.دوست دوست را از راه به‌در می‌کنددختربچه‌های حرام‌زاده پدر را منحرف می‌کنندبرادری خواهر کوچک‌ترش را وادار به فحشا می‌کند.میوه‌های دیگری از درخت ممنوعمتفاوت با باسن‌های صورتی مجلات مستهجنبیشتر از تصاویر واقعا مبتذل این مجلات، به مزاجشان خوش می‌آیدکتاب‌هایی که آن‌ها را سرگرم می‌کند تصویر ندارند.تنها تنوع آن‌هاجملات خاصی‌ست که با ناخن یا مداد رنگیزیرشان خط می‌کشند.چه وحشتناک آن‌هم در چه حالاتیو با چه سادگی افسارگسیخته‌ییذهن موفق می‌شود در ذهن دیگر نطفه ببندداز آن حالات حتا کاماسوترا* خبری ندارد.به‌هنگام این قرارهای مخفی عاشقانه، حتا چایی به سختی دم می‌کشد.آدم‌ها روی صندلی می‌نشینند، لب‌هایشان را تکان می‌دهندهر کسی خودش پا روی پا می‌اندازداین‌گونه یک پا کف اتاق را لمس می‌کندپای دیگر آزادانه در هوا می‌چرخدگاه‌به‌گاه کسی بلند می‌شود نزدیک پنجره می‌رودو از روزنه‌ی پردهخیابان را دید می‌زند”

Vislava Shimborska

Explore This Quote Further

Quote by Vislava Shimborska: “اندیشیدنفسق‌وفجوری بدتر از اندیشیدن وجود ندارد.م… - Image 1

Similar quotes

“کتاب را هر گز کسی نمی خواند. در خلال کتابها ما خود را می خوانیم، خواه برای کشف و خواه برای بررسی خود. و آنان که دید عینی تری دارند بیشتر دچار پندارند. بزرگترین کتاب آن نیست که پیامش، بسان تلگرامی روی نوار کاغذ، در مغز نقش می بندد، بل آن که ضربه ی جانبخش وی زندگیهای دیگری را بیدار کند و آتش خود را که از همه گون درخت مایه میگیرد از یکی به دیگری سرایت دهد و، پس از آنکه اتش سوزی در گرفت، از جنگلی به جنگل دیگر خیز بردارد ...”


“مِرگان به کاری که مشغول می‌شد، چهره‌اش چنان حالی می‌گرفت که چیزی چون احترام و بیم به دل صاحبخانه، صاحبان کار می‌دمید. نه کسی به خود می‌دید که به مِرگان تحکم کند، و نه او در کار خود چنین جایی برای کسی باقی می‌گذاشت. شاید برخی زن‌ها، چون دختر حاج سالم، مسلمه، مایل بودند در مِرگان به چشم کنیز خود نگاه کنند؛ اما مِرگان -دست کم حالا- تنگ چنین باری را خرد ‌نمی‌کرد. خوش خلقی او را باید از چاپلوسی جدا می‌کردند. روی گشاده‌‌ی مِرگان در کار، نه برای خوشایند صاحب کار، بلکه برای به زانو درآوردن کار بود. مِرگان این را یاد گرفته بود که اگر دلمرده و افسرده به کار نزدیک بشود، به زانو در خواهد آمد و کار بر او سوار خواهد شد. پس با روی گشاده و دل باز به کار می‌پیچید. طبیعت کار چنین است که می‌خواهد تو را به زمین بزند، از پا درآورد. این تو هستی که نباید پا بخوری، نباید از پا دربیایی. و مِرگان نمی‌خواست خود را ذلیل، ذلیل کار ببیند(۲۱۷)”


“به نام بخشنده بزگ داور بر حق به نام خداوند ایثار و انصافخارم اگر از خاری خارم تو مپنداریدانم که مرا با گل یکجا تو نگهداریگل راتوبه آن گوئی کزعشق معطرشدآن گل که فقط گل بود درحادثه پرپرشدسودای تورا دارم من از دل و از جانمگفتند که پیدا شو دیدند که پنهانمگفتند که پیدا کن خود را و تو را با همگفتم که پیدا هست در هر نفسس آدمپیداست و من پنهان من در تن واو در جانیک آن نظری کردم در خود گذری کردمدیدم که نه در دوری نزدیک تر از نوریدر راه عبور از تو من این همه دور از تویک عمر نیاندیشم هیهات تو در خویشمچشم است که بینا نیست در عشق که اینها نیست”


“دیگر به راستی می دانستم درد یعنی چه. درد به معنای کتک خوردن تا حد بیهوشی نبود. بریدن پا بر اثر یک تکه شیشه و بخیه زدن در داروخانه نبود. درد یعنی چیزی که دل آدم را در هم می شکند و انسان ناگزیر است با آن بمیرد بدون آنکه بتواند رازش را برای کسی تعریف کند.، دردی که انسان را بدون قدرت دست و سر باقی می گذارد و انسان حتی یارای آن را ندارد که سرش را روی بالشت حرکت دهد. ”


“خداوند در درون هر یک از ما رسولی قرارداده تاما را به راه روشنی هدایت کند .با وجود این بسیاری هنوز در بیرون از خود به دنبال زندگی می گردند غافل از ان که زندگی در درون انهاست.”


“باید قبل از مردن ناخن هایم را در خاک فرو برم تا وقتی مرا به زور روی زمین می کشند به یادگار شیار هایی بر زمین حفر کرده باشم باید قبل از رفتن خودم را جا بگذارم ....اگر امروز چیزی از خودم باقی نگذارم چه کسی در آینده از وجود من در گذشته با خبر خواهد شد؟اگر جای پای مرا دیگران نبینند من دیگر نیستم.. اما من نمی خواهم نباشم نمی خواهم آمده باشم و رفته با شم و هیچ غلطی نکرده باشم آدمی که مشهور نیست وجود ندارد یعنی وجود دارد اما فقط برای خودش نه دیگران و کسی که فقط برای خودش وجود دارد تنهاست و من از تنهایی می ترسم....”